تبليغاتX
جـــــامــاندهـ

جـــــامــاندهـ

دست نوشته های عاشق ابراهیم

 

10                  20                30                 40                   50               60               70            

         80                   90                                100 ...

شمردم . ولی خیلی سریع پیدایت کردم ، خیلی دور نشده بود از من ، شمردن من بهانه ای شده بود براش ...

و دوباره نوبت من شد که چشم ببندم ...

و دوباره شروع کردم  ۱۰ - ۲۰ - ۳۰ ........ ۹۰ - ۱۰۰

ولی ایندفع پیداش نکردم ، مثل حضرت خضر(ع) شده هست سالهاست دل تنگم ... عمریست پشیمان از یک لحظه چشم بستن ...

آه . ای رب من

تو عمریست چشم بر گناهان من بسته ای و لقب ستار بودنت را به رخ من میکشی ، پیغام میدهی که از رگ گردن بهت نزدیک ترم . ولی من نادان دنبال تو در کوچه ها و بازار ها بودم . دل جایگاه عشق توست پس دل را آزین می بندم ... 

من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او           گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون        پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان          کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان       دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

نوشته شده در 90/02/11ساعت 18:44 توسط سید عبدالزهرا| |

 

مکتب خمینی نیاز به عشق دارد نه خون ...

مکتب من خمینیسم است...

امروز رگ مکتب من تشنه عشق شده است ، تپش این قلب فقط بر اثر عشق است . نیاز به غیرتی انقلابی دارد ، تب این مکتب مرا گرفته هست و مرهمی جز عشق تب مرا فرو نمی نشاند . همه زخم های جدید بر پیکر این انقلاب وارد میکنند و نمی توانند ببین این انقلاب ایستاده هست ولی خنجر از پشت میزنن . امروز دیگر خون ها را غلاف کرده و دیگر معرفت و عشق را عیان کنیم . چه قدر مطیع و اطاعت پذیریم ...؟

یاد قسمت فیلم مختار افتادم که سلیمان ابن صرد خذائی فکر میکرد با خون دادن فقط میتوان انتقام و خوانخواه حسین بی علی(ع) باشد و عشق و معرفت نسبت به حسین (ع) فراموش کرده بود ... مقدمه خون دادن عشق است باید غیور بود .مکتب حسین(ع) محبوب و ماندگار شد چون فدای های عاشق داشت . چون رضای خدا را در این عشق دید.

  وای از این جهل و نادانی...

 در این شهر کسی نمیفهمد درد عشق چیست؟

مرا مثل یک جانباز موجی کرده و یاد آور خاطراتی بسیار شیرین ولی ... ولی این شیرینی داره برای من تلخ و عذاب آور میشه...

 بهشت زهرا بودم دیدم خون های که یاران و اصحاب خمینی دادن تا وطن اسلامی بماند . امروز سربازان وطنی دیدم که همه جانفدا کردن ، با خون دفاع کردن از آرمان های خود ، حالا باید گفت شهدا رفتن تا انقلاب بماند و ما بمانیم تا انقلاب و تفکر خمینی را به حراج و معلبه دست نکنند . ما مانده ایم و حیله های جدید .  تازه از فتنه گذر کردیم و حالا حیله و مکر جدیدی در راه است . اینجا طبس است برای اهل فتنه و حیله ، اینجا پیری زنده است که دیگر خون خواه نمی خواد . اینجا صحبت از معرفت و عشق است ...

الهم احفظ سیدنا و مولانا و قائدنا و نور عیننا و محبوب قلوبنا الامام خالمنه ای

 یافاطمه اشفعی لنا فی الجنه 

نوشته شده در 90/02/08ساعت 20:53 توسط سید عبدالزهرا| |






Powered by WebGozar