جـــــامــاندهـ
دست نوشته های عاشق ابراهیم
دلم مینویسد از این...
امروز داشتم خاطرات کودکی خودم را میخواند که هیچ موقع نوشته نشد . هیچ وقت نتونستم خاطرات خودم برای خودم بنویسم . خاطراتی از معصومیت ، صفای وجود ، لجبازی های کودکانه ...
و حالا خاطراتی از سایه میگویم که غیرتی شده و سر دعوا دارد با من که : من فقط باید کنار تو باشم ...
ولی ای کاش امروز من همون کودک 2 ساله بودم و بزرگ نمیشدم . عشق را نمی فهمیدم که هر چی میسوزم ز عشق است...
امروز وقتی میرم بیرون هزار جنگ دارم با خودم . جنگ دارم سر آرمان ها و اصول خودم . جنگ دارم سر نگاه و محبت های که بهم میشه . عجب روزگاری شده امروز برای من ، که نمی خوام باشم ولی اجبار کردن بمانم ...
اجبار است سر فتح الفتوحی دیگر که نیاز بر سرباز ندارم . بلکه نیاز به حقیقت دارد و قیمت این حقیقت ، محبت است .
اما من...
هزار خرقه عوض کردم ولی دگر برهنه ام . هنوز پیراهنی زیبا برای دلم پیدا نکرده ام . پیروهن سفید میپوشیدم ولی یادم نبود این سفیدی فقط بازی است و ...! . هنوز به حقیقت این سفیدی پی نرده بودم ولی دیگر درویش هستم . اما دیگر نیست در این دلم جز غم تو... پس تو بخوان...آمده کن کشکول مرا ...
میگویند داستان 7 شهر عشق ، لیلی و مجنون ، هزار داستان دیگر ولی برای من فقط از خودت بخوان ...
ولی من در شهری گشم شده ام که هیچ دلی نیست بپرسم آدرس خودم را . انگار بارانی از یخ میبارد اینجا ...اینجا همه آمده اند که بمانند ولی هیچ کس نیامده تا برود و جدا شود از این قوم ...
عمریست که ادامه دار شده . با تو پایان است اگر بیای
ادامه دارد ...
پ.ن:قالب وبلاگم رو به عشق آقا عوض کردم و کور بشه هر کسی نمیتونه آقا و مولای منو ببینه.
گفت : در می زنند مهمان است
گفت: آیا صدای سلمان است؟
این صدا، نه صدای طوفان است
مزن این خانهء مسلمان است
مادرم رفت پشت در، اما
گفت:آرام ما خدا داریم
ما کجا کار با شما داریم
و اگر روضه ای به پا داریم
پدرم رفته ما عزاداریم
پشت در سوخت بال و پر، اما
آسمان را به ریسمان بردند
آسمان را کشان کشان بردند
پیش چشمان دیگران بردند
مادرم داد زد بمان! بردند
بازوی مادرم سپر،اما
بین آن کوچه چند بار افتاد
اشک از چشم روزگار افتاد
پدرم در دلش شرار افتاد
تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-
گفت: یک روز یک نفر اما...
شاعر : سید حمید رضا برقعی

