جـــــامــاندهـ
دست نوشته های عاشق ابراهیم
نگار نوشته
نگار من ، من گرفتار تو بودم ؛ تو گرفتار ک بودی...
باران رحمت خداست . باران می بارید و در رحمت خدا رحمت نگار من هم می بارید ...نگاهم باران ، دست هایم باران و کوچه های دلم پر از اقاقیا ...
از چه قسمتی بگویم . از چه قضا و قدری حرف بزنم که همش علتی برای علت های دل من است . رضای خدا در رضای توست ...
پس از عمری ختم قرآن به آیه یخرجهم من الظلمات الی النور رسیده ام . حالا دعای من به سر این آیه رسیده است که مولای من مرا خارج کن از تاریکی ها و وارد نور و کهف حصین خود کن ...
استادم گفت بگو در زمان وارد شدن : وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرًا
مولای من ، حجتی یاری کننده برایم قرار بده...
و اما من ...
نوبت به سر من رسیده است . حجتی که تمام کند وقت و فلسفه ی زندگی مرا ...فلسفه...همیشه نقد و حرف داشتم سر این فلسفه.
صداقتی که فقط ازش اسم باقی مانده است که برای کامل شدن بیان است و هیچ جنبه واقعی ندارد . الحمدالله که ما زرنگ نشدیم و نتونستیم صداقت را در دروغ مصلحتی ببنیم و بگویم که مصلحت است و ... امان
جامانده:بیهوده نیست اینکه جفا قسمتم شود/ دورم ز یار خویش بلا قسمتم شود/امشب به آن امید به بالش سر نهم/ شاید که خواب کرب و بلا قسمتم شود...آه

